![]() |
![]() |
|
| ماجراهای دانشکده ای واقع در جردن... |
|
سلام :
تبريک ميگم......حلول ماه برکت رو به همتون تبريک ميگم و حسابي از همه التماس دعا دارم.....خوب ميدونم اين 2 هفته رو نيومدم ولي تا هفته پيش و دقيقا تا روز 3 شنبه من هنوز ميرفتم پالايشگاه و داشتم کارهاي اخر کاراموزيم رو انجام ميدادم....رو همين حساب نوشتن گزارش کار اموزي خيلي وقتم رو گرفت و نشد که بيام تو اينترنت...اما الان يه عالمه حرف دارم: اول از همه اميدوارم حال همه خوب باشه...اقا کسري حالا خيلي هم مهم نيست...اول و اخر که بايد بري سربازي پس سعي کن از اين مدت خوب استفاده کني...تو چه ميدوني ي ي شايد سربازي اون ديو 2 سري که توي ذهنت ساختي نباشه...شايد رفتن به سربازي خيلي برات بهتر باشه تا نرفتن...مطمئن باش هر چي به خير باشه ميشه...ايشالا....دوم.... يادمه چند وقت پيش خبر فوت يکي از بچه هاي دانشگاه رو توي وبلاگ ديدم.....من خيلي باور نکردم.... بعد از تحقيقاتي که شد من ديدم که خبر موثق هست... اول از همه براي خانوادش ارزوي صبر ميکنم..... اميدوارم خدا رحمتش کنه...گرچه شايد ما و اکيپمون براي اون سرشار از خاطر هاي خوب نبوديم اما من واقعا از اين اتفاقي که افتاد خيلي خيلي ناراحت شدم ..... هممون به هر جور جدا شدن از هم فکر ميکرديم الا به مرگ.... توي تقدير نميشه دست برد... روحش شاد..... بعد نوبت ميرسه به پروسه ي تحويل گزارش کاراموزي.... ميدوني با اين حال ميکنم که لااقل اگه کارمندهاي دانشگاه هيچ کدوم کار نميکنن لااقل هروي خيلي زود کار ادم رو راه ميندازه.... خداي ي ي دستشون درد نکنه فکر نميکردم در عرض 3 سوت نامه بازيها تموم بشه...فقط لنگ استاد گرام بودم که ازشون امضا بگيرو شکر خدا اون هم تموم شد و 2 واحد واقعا طاقت فرساي کاراموزي به پايان رسيد....روز يکشنبه هم روز انتخاب واحد بود.... ببين من اصلا نميخوام در مورد اين روز صحبت کنم.... يه روزهايي واسه ادم توي زندگي خيلي سخته.... و متاسفانه توي يه روزهايي بعضي از ادمها از خودشون براي تو انقدر خاطره بد ميزارن که تو اصلا تا ابديت هم ظلمي که در حقت کردن رو نميتوني فراموش کني و تنها چيزي که توي ذهنت حک ميشه يه سوال گندست که: مگه همه ي ما از يه گل سرشته نشديم... مگه همه ما ذات خدايي نداريم... مگه همه ي ما يه خداي واحد رو نميپرستيم...پس چرا بعضي از ما تا اين حد از آزار دادن ديگران لذت ميبريم؟؟؟؟؟؟ ببخشيد ولي من اين پست رو دارم در حالي مينويسم که به بزرگترين چاهي که تا حالا توي زندگي ديده بودم رسيدم و الان سرشار از ياس شدم.... تقصير من چيه که تو ي اين مملکت به دنيا اومدم؟؟؟مگه من اين رو انتخاب کردم؟؟؟ تقصير من چيه که با اين مردم هموطن شرم؟؟؟تا کي ميخوايم به همين رويه ادامه بديم و عقب افتاده تر از همه ي کشورهاي دنيا باشيم؟؟؟؟ چرا نميخوايم قبول کنيم که با اين ازار و اذيتها و با اين محدوديت گذاشتن ها فقط داريم عرصه رو براي کسايي که ميتونن بهترين باشن تنگ ميکنيم؟؟؟؟ اونوقت ميگيم چرا همه ي ايرانيهايي که موفقند فقط توي کشورهاي ديگه و با اتکا به سرمايه ي اونها موفق شدن؟؟؟ تقصير من چيه که اين همه خائن توي کشورم زندگي ميکنن؟؟؟؟چرا هيچ کسي نيست جواب اين همه سوال بي جواب رو بره؟؟؟چرا يه وقتهايي ريسمون زندگي انقدر باريک ميشه که تو فقط منتظري يه چيزي اون رو قطع کنه و تو زودتر از شر اين زنگي رها بشي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برام خيلي دعا کنين.....اعصابم حسابي در هم شده............................... تا پست بعد..............في امان الله...........................قدقدو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط یکی از چند تا |
|
|
سلام: اول از همه عيد همتون مبارک.....
تورو خدا تا ميتونين من رو دعا کنين که در شرايط بسيار سختي به سر ميبرم و تقريبا دوباره همه ي معادله هاي زندگيم قاطي پاتي شده....خوب حال و احوال همه خوبه که ايشالا..... با اين تعطيلات به نسبت سرد چه ميکنين؟؟؟ از قرار معلوم امسال زمستون خيلي سختي داريم...چون الان که هوا انقدر سرد شده اين رو ميشه پيش بيني کرد.... هفته ي پيش سه شنبه که اومدم يه سر به اينترنت بزنم با پست""مواجه شدم... از طريق فلفلو ماجرا رو پي گير شدم... ديدم از قرار معلوم يکي از پسرامون فوت کرده.... من دقيق نميدونم که خبر تا چه حد موثق و درسته ولي در هر حال براش طلب امرزش ميکنم و براي خانوادش هم ارزوي صبر دارم.... روحش شاد باشه.... خوب حالا بريم سر فجايع اين هفته.... آقا من اول يه سوال بپرسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا يه موقع هايي توي زندگيمون هر چي تلاش ميکنيم پارو زدن در خلاف جهت اب رودخونه هست؟؟؟؟مگه براي هر کاري ادم بايد خودش رو دار بزنه تا موفق بشه؟؟؟؟ درد من ميدوني چيه درد من درد همه ي بچه هاي دانشگاه آزاده... اين هفته من در پالايشگاه به يه نتيجه ي خيلي بزرگ رسيدم؟؟؟ چرا در نظر همه ما بچه هاي دانشگاه آزاد يه سري بي سواديم؟؟؟؟ در حاليکه اونجايي که من ميرم براي کار اموزي من از 2 تا خانمي که دانشگاه سراسري ميخونن هم بيشتر چيز بلدم و ياد ميگيرم....اشتباه نکنين .... اينا اميرکبير و تهران ميخونن....نه دانشگاه هاي شهرستان.... همين من رو توي اين هفته خيلي دق داد و من سعي کردم که يه کم از حيثيت دانشگاه آزادي بودنم دفاع کنم.... البته تا حد بسيار زيادي موفق بودم و تقريبا با اين کارم دندون تني چند از مهندسان اون مکان رو در درون معده گرامشون خورد نمودم .حالا جالب اينه که من تنها کسي هستم که با نظم و ترتيب ميرم و تا حالا توي اين يه ماه و نيم که رفتم فقط 3 جلسه غيبت کردم و کسي نبوده که اونجا زير يه هفته غيبت داشته باشه... و البته اين مردها هم از همه بدترو حسودترن... البته حسادتشون در اموزش فقط شامل حال من ميشه و با بقيه اين حالت رو ندارن وبه گفته ي خودشون... شيفته ي پشتکار و مجذوب شخصيت بعضي از کاراموزهاي خانم ميشن... ديگه خودتون تا تهش رو بخونين که بايد شيفته هم بشن........... اما خوب بحث به اينجا ختم نميشه چون ما نه تنها از مردم عادي ميکشيم بلکه خود دست ان در کاران و مسولان واقعا شايسته ي دانشگامون هم هدفي چون له کردن ما ندارن..... همون سه شنبه بود که خانمي رفت دانشگاه تا برامون امار بگيره که ثبت نام اين ترم چه مدليه؟؟؟؟ اقاي قزنش بالاخره يه روز تو دانشگاه و سر کارش بوده... پس از کش مکش بسيار زياد نتايج حاصله از طرف خانمي به من اين طور گزارش شد.. ثبت نام :اينترنتي از ساعت 12 شب تا 12 صبح.... بدون هيچ شرطي... يعني هر کي ميتونه زودتر بپره بره توي اينترنت و ثبت نام کنه برده.... دانشگاه در قبال کاربراني که با سرعت پائين اينترنت کار ميکنن هيچ مسئوليتي قبول نميکنه... و در قبال اينکه هيچ درسي به شما نرسه هم هيچ مسئوليتي قبول نميکنه.... در ضمن به دانشگاه هيچ ربطي نداره که شما ميخواين ساعت 12 شب از کجات اينترنت با سرعت گير بياريد... مهم اينه که همه ي مسوولين دانشگاه ميرن و توي خونه تخت ميخوابن يا اينکه در سفر دارن حظ شا ميبرن و اون وقت شما بايد تا صبح پاي کامپيوتر خودتون رو دار بزنين... يعني رسما هر کي اين 3 سال درس خوند و نخوند همه با هم يکي شدن... کاش لااقل بر حسب الفبا بود که ادم اين همه جيگرش جز نميگرفت..ببين من ميگم اينا همشون يه تختشون کمه هر کي طرف عشقش رو ميگيره و ميگه که نه .... فلاني يه عشق به تمام عيار ... در حاليکه به نظر من توي اين دانشگاه همه يه تخته صادر کردن... يا گذاشتن تو اون دنيا استفاده کنن... خوب اين از دانشگاه... حالا يکي به من بگه اين چه درديه که ما امسال تو المپيک هيچي مدال نميگيريم؟؟؟؟ بابا جان اگه نميتونيم بريم چيزي کسب کنيم خوب نريم؟؟؟؟؟؟؟ نه ه ه ه ه ه ه تو پست بعد در مورد اين مسئله به يقين بيشتر بحث ميکنيم.......... تا پست بعد...............فی امان الله قدقدو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 مرداد1387ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط یکی از چند تا |
|
|
از ترم ۴ به بعد یکی از بچه ها دیگه نیومد یه خورده بعد فهمیدیم بیماره ....... و حالا دیگه بین ما نیست! امیدوارم ما رو به خاطر مسخره بازی هامون حلال کرده باشه. و حالا که فکر می کنم می فهمم که چرا می گن آدم از فردای خودش خبر نداره. وقتی همدیگرو می بینیم شاید هیچ وقت به این فکر نمی کنیم که شاید یه روزی دیگه نباشیم! امیدوارم روحش شاد و قرین آرامش و رحمت باشه!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط یکی از چند تا |
|
|
به ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه سلام....سلام م م ... حال شما.... من هفته ي پيش مريض بودم 2 روز هم نرفتم پالايشگاه و خيلي دپرس شده بودم واسه همين نشد براتون بيام وپست جديد بزارم شکر خدا حالم يه کم بهتر شد و بعدش از 2 شنبه رفتم پالايشگاه...... پست اين دفعه يه کم با دفعات قبل فرغ ميکنه...امروز ميخوام فقط خاطرات يه روز مهم اين هفته رو بنويسم... يه روز خيلي پر حادثه...اول بگم اخرش هم جواب کامنتها رو ميدم..... دوشنبه ساعت 4 و نيم صبح.... از خواب پاشدم (باورت ميشه... مني که 11 صبح صبحونه ميخوردم ساعت 4 صبح بيدار باشم).... سريع حاظر شدم و گوله کردم و سر قرار هميشگي با راننده سرويس توي يکي از ميدونهاي اين شهر وايستادم..... ساعت 20 دقيقه به 6.... سرويس هنوز نيومده.... از سمت جنوب خيابون يهو يه زن توجه ام رو جلب ميکنه.... با کفش پاشنه 10 سانت و سر و وضغ عروسي و با حالي اشفته داره به سمت ما ميدويد... صداي بوق تاکسيهايي که 100 دفعه جلوم واميستن تا سر صبح جايي برسوننم کلافم کرده... دختره 25....26 سالش بيشتر نبود... ميپيچيد جلوي هر تاکسي که ميشد و يه نشوني مي داد....به تاکسي سوم که رسيد جلوي من بود... داشت ميگفت توي اون 206 سه تا پسرن و مزاحمم شده و..... تو همين گير و دار بود که از توي پژوي 206 يه غول تشم پياده شد که ممد پيشش مورچه بود.... داشت هيکل 3000 تني شو برانداز ميکرد و بالا مي اومد.... دختره رنگ به رو نداشت و اخر يه تاکسي قبول کرد و سوارش کرد... پسره داشت ميرسيد به تاکسي...دختره هول کرده بود نافرم.... داشت سوار ميشد پاش سر خورد و کفشش از پاش در اومد... به هر ضرب و زوري بود نشست در و که بست پسره کنار تاکسي بود... اروم بهش گفت : داري ميري ديگه؟؟؟؟؟ تا راننده تاکسي پاش رو بزاره رو گاز يه کف گرگي گذاشت رو صندوق عقب و تاکسي هم گاز داد و پسره بدو بدو رفت توي ماشين.... تو اين هاگير واگير اولين کاري که کردم شماره ي ماشين رو برداشتم که اگه 2 قدم پائينتر تاکسي رفت تو درخت و رانندش يه فس کتک خورده بود لااقل بدونيم کار کي بوده.... اونا رفتن..... اميدم به اين بود سرويس زود بياد و اين تعقيب گريز رو ادامه بدم ولي از شانسم ساعت6 سرويس اومد و ماجرا نصفه موند.... رفتم پالايشگاه....تا 8 بيکار بودم و چيزي حدود 10 بار از طرف برادران ديني به من پيشنهاد شد که بفرما يه لقمه صبحونه با ما بزن ومن غيرتم قبول نميکرد بدون خانوده لقمه بزنم و هر بار جواب نه دادم..بالاخره ساعت 9 با يه عموي مهربان رفتيم واحد و تيريپ کل بود هي ميگفت خسته شديم برگرديم و من هم ميگفتم نه نه بريم... بالاخره ما يه نصف واحد و تموم کرديم...و بعد هم رفتيم نهار ومجبور شديم در کنار يه سري از بدترين زنهاي دنيا که حسودي رو به والاترين رتبه خود رسوندن بخوريم و بعد هم رفتيم نماز خونه و در يه خلسه ي شديد عارفانه يه تيريپ چرت زديم و بعد هم دوباره واحد و بعدش ما و سرپرست کار اموزي و سوال و جواب يهووووووووووو و ييباره وسط اتاق 2 نفر ظهور کردن.... 2 مرد.... دو تنها..... دو..... پدر و پسر.... پدر از کارکنان قديم پالايشگاهه که پسرش رو اورده بود تا براي پروژش يه 2 ماهي و با بچه هاي واحد باشه و البته من داشتم فکر ميکردم که اي بابا ملت بيرون واسه کار اموزيشون دارن سر و دست ميشکنن بيان تو... اونوقت اين اقا راحت بچش رو اورده روي پروژه اي که هنوز از طرف دانشگاه موضوعش تعيين نشده کار کنن.... پسرم که قربونش برم.... 4 سال دانشگاه رو خواب بوده تازه الان بيدار شده(البته از يکي از واحدهاي محترم دانشگاه آزاد وحد دوقوزاباد اومده بود )....و وسط بحث مهم احياي کاتاليست ميگه ببخشيد نقش کاتاليست توي واکنش چيه؟؟؟؟؟؟خلاصه پسر از طرف سرپرست حواله شد به يکي تا از پايه شروع به تدريس و بتون ريزي بکنن....بعد من وپدر و سرپرست در اتاق بوديم و من داشتم از باقي جزوات سوال ميپرسيدم ييييهوووو بابا زد زير دفترچه خاطراتش که اره بابا اون مرقع که امريکايي ها داشتن اينجا رو ميساختن ما از اين پايين واسه اونا آجر مينداختيم بالا....واز اين خزعبلات بعدش شروع کرد سيم جيم کردن من که اره اين جزوه ها مال کيه و من هم با همون روش ها متد هاي خودم که بلد بودم بهش فهموندم که نه مال من نيست ولي مگه زيگيل ول کن بود و الا.. لله... که اره پسر من هم ميخواد و از اونجايي که طرف رفيق فاب رييس اموزش بود زنگ زد به منوچهر جون و شروع کرد امار اين جزوه ها رو گرفت که اره لاکردار حالا که از همه ي اين جزوه ها کپي کردي و دادي دست دانشجوها ديگه به پسر من نميدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يارو رييس اموزش هم از اينايي بود که از روز اول که ما رفته بوديم اونجا با زبون بي زبوني بهمون فهمون که شما يه سري عناصر زائد در اينجا هستين و بفمم به هر چيزي دست زديد سياه و کبودتون ميکنم... خلاصه بعد از تموم شدن تلفن اين بابا.... به 1 دقيقه نرسيد که رييس اموزش زنگيد به سرپرست کاراموزيم که اره واسه چي جزوه دادي به کار اموز وخلاصه اين وسط به من بيشتر از همه گند خورد که از اول هي گفتم اينا جزوه هاي من نيست مال ايشونه و اخرش هم دروغم با ضايع بازيهاي سرپرستم رو شد.... من نميدونم اين مردها اون وقتي که حواسشون بايد باشه که فيلم بازي کنن ماشالا دنده فضايي ميزنن....هيچي بعد از اون روز من تازه مفهوم حسادت و فتنه رو خوب درک کردم و تازه اونجا بود که فهميدم ما چرا جزء کشورهاي جهان بيستم هستيم.... از بس که حسوديم و چشم نداريم که هيچ چيزي رو به ديگران ياد بديم.....چيزي که توي خيلي از استادهاي دانشگاهمون بيداد ميکنه؟؟؟؟؟از جمله...اقاي معا............ولش کن......... هيچي با خستگي تمام اومديم و رفتيم تو سرويس نشستيم... يه خانم از اين چادري هاي 2000 کيلويي که با يه مدرک ديپلم اومدن استخدام شدن و حالا چشم ندارن ببيننن تو مهندسي توي سرويس با ماها شروع کرد سر جا دعوا کردن که اينجا مال منه... همه ي کولرهاي ماشين مال منه..... اتوبوس مال منه..... رانننده مال منه... و ديگه چيزي نمونده بود که اين خانم نگه مال منه... با فلاکت يه جا پيدا کرديم و نشستيم و گرچه من ترجيح ميدم با مردهاي کارگر دم خور بشم ولي با اين زنهاي عغده اي پالايشگاه هم کلوم نشم.... خلاصه تا رسيديم به ميدون ما چند تا خلسه عارفانه زديم و هي چرت ميزديم و بعد که رسيدم ميدون خيلي اروم داشتم واسه خودم قدم ميزدم و ميرفتم برسم به تاکسي ها و برگردم خونه...جلوم يه دختري با تيپ خوش رنگ سفيد و قرمز داشت راه ميرفت و خيلي تيپ ساده اي هم داشت فقط يه کم ارايش قرمز داشت و يه نيم سانت هم از قوزک پاش شلوارش بالاتر بود... بعد که رسيديم به يکي از اين گشتهاي ارشاد به ناگه من ديدم به به برادري خيلي بسيجي.....(ديگه خيلي زياد بسيجي بودهاااا چون از اون چشماي هيزش که مدام تو صورت دخترها و زنها بود بسيجي بودنش فوران ميکرد)اومد جلو و گفت خانم همراه من بيايد و من ديدم دختره گفت که براي چي جناب و اون گفت بيا و اون گفت نميام و هي بگو و بشنو و صدا زد بالا و يهو 2 نفر از خانمان خواهر بسيجي از اون ماشين ون با شيشه هاي بيش از حد سياهش که معلوم نيست توش چي ميگذره پريدن بيرون و اومدن تا مردم رو به ارامش دعوت کنن.....2 خواهر رو که ديدم مدتي در فکر بودم.... تقريبا ديديم که اين 2 خواهر شباهت بسيار زيادي به 2 نفر دارن.... با همون ارايش قهوه اي و ابروهاي باريکشون شده بودن..... انجلينا جولي و جنيفر لوپز... وقتي که چادر ملي سر ميکنن....خلاصه در همينگير و دار بودم که تاکسي اومد و سوار شديم....من پشت نشستم و نفر بعدي که نشست يه خانم چادري بود با 550 تن هيکل.... چقدر خوبه ما ياد بگيريم خوب وقتي چاقيم ميتونيم کرايه 2 نفر رو حساب کنيم تا تلفات جاني رو توي تاکسي بالا نبريم... خانمه از اينايي که روسري صورتي ميپوشن و تيريپ زنهاي فلسطيني ميبندن و حجابشون رو کامل رعايت ميکنن(البته از رژ گونه و رژلب صورتي رنگش معلوم بود که چقدر زياد حجابش رو رعايت ميکنن) بعد ناخنهاشون رو بلند ميکنن تا به وقتش خوب بتونن ملت رو چنگ بزنن وخلاصه اميدم به اين بود نفر سوم يه کم لاغرتر باشه که بلکه شدت تلفات کاهش پيدا منه.... اما از شانس من نفر سوم يه مرده همون هم هيکلهاي ممد بود و خلاصه خانمه هم به بهانه ي اينکه تنش به تن اين مرده نخوره و تلذذ ايجاد نشه خودش رو ميکشيد توبغل من... تصور کن....550 تن روي 41 کيلو و 650 گرم...رسيدم خونه اونقدر خسته بودم که حال هيچ کاري نداشته باشم به مدد حمايتهاي خوب دولت عدالت محور برقمون رفت و من از 7 در تاريکي بودم و ساعت 8 هم خوابم برد...و فردا شد. خوب پست اين دفعه انقدر طولاني بود که جبران دفعات قبل رو بکنه.... حالا کامنتها... بعله ه ه ه ه اقا کسري من حسابي به توصيت گوش کردم و الان دارم از کاراموزينم خيلي استفاده ميکنم(البته اگر بعضي از اقايون حسود اجازه بدن... ايشالا به اين مبحث در پستهاي بعدي ميپردازم...)... اره اتفاقا يکي از پسرهاتون رو ديدم... ولي خوب پسرها چون توي شيفت هستن من زياد نميبينمشون... ماشالا وقتهايي هم که روز کار هستن يا دارن با هم با موبايلاشون چيز واسه هم ميفرستن يا اينکه توي واحد پرسه ميزنن..............در مورد ثبت نام هم هنوز همه چي رو هواست...... نه فعلا وقت ندارم خواستم آن لاين بشم بهت ميگم...... حالا يه سوال اخلاقي از شما دارم...... واقعا نقش گشت ارشاد تو اين جامعه چيه؟؟؟؟ چرا ساعت 5 صبح هيچ پليسي تو خيابون نبود؟؟؟؟؟ تاپست بعد...................... خوش باشين................في امان الله.....................................قدقدو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط یکی از چند تا |
|
|
سلاااااام: به به .... حال شما؟؟؟ خوب هستيد.... با اين تعطيلات چه ميکنيد؟؟؟؟؟ من هم خوبم بد نيستم اگه البته غده هاي سرطاني دانشگاه بزارن..... اين هفته که گذشت توي پالايشگاه به من خيلي بيشتر از هفته هاي ديگه خوش گذشت....ميدونيد چرااااااااااااااا؟؟؟ اخه اونجا يه عموي خوب پيدا کرديم که حتي اگه ازش ميپرسيديم که 2 دوتا چند تا ميشه هم با صبر و تحمل فراوان جوابمون رو ميداد و البته در اين زمينه بايد استادا ي ما ميرفتن از عمو ناطقي ياد ميگرفتن..... ولي متاسفانه چون که ما در مملکت گل و بلبل زندگي ميکنيم...... روز 4 شنبه صبح که من ميخواستم برم پالايشگاه از خواب که پاشدم ديدم به به نه آب داريم و نه برق داريم..... به هر زحمتي بود بي برقي رو جبران کردم ولي بي ابي رو هر چي فکر کردم نشد.... و رو همين حساب نرفتم .... شانس اوردم که سرپرست کار اموزيم هم رفته بود مسافرت و از اينکه ما يه روز نرفتيم و بدون اون مچل نشديم راضي بود..... اما روز جمعه يه خبر به من رسيد که هنوز موثق نيست و من راست و دروغش رو نميدونم.... فقط ميدونم که بچه ها از مسووول اموزش اين خبر رو گرفتن.... از قرار معلوم اين ترم قدرت تفکر اقاي معاون اور دوز کرده و زده رو دست ايکي يوسان و ميخواد ثبت نام اين ترم رو اینترنتی بکنه.... اون موقع که خودمون بوديم و به عينه در صحنه حضور داشتيم.... ميديديم که ملت با چه ناز و کرشمه و چه بهانه هايي و خاک کردن همه فاميل درجه يک ها و پا سفره عقد نشوندن خود و ديگه خونه اخر خريدن خواهران گرام امور کامپيوتري چه مدلي مي اومدن ثبت نام..... جوري که نفر 83 وم ميومد و اول از همه ثبت نام ميکرد .... حالا ديگه نميدونم اين ترم چه خر در چمني ميخواد وقت ثبت نام رخ بده...... الله و اعلم... ما که هر سال تحصيلي توي اين دانشگاه يه رقاص بازي از مسوووولان اينجا ديديم .... واي به حال امسال.... راستي شما ميدونيد ثبت نام اينتر نتيه تو دانشگاه ازاد چه طوريه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا پست بعد............. فی امان الله.......................قدقدو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط یکی از چند تا |
|
|
سلام........... سلام سلام صد تا سلام م م م م م م عيدتون مبارک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک به همه ي بابا ي خوب دنيا روز پدر رو تبريک ميگم...
حالتون چه طوره؟؟؟؟ من که عاليم... دير اومدم ولي حسابي دست پر اومدم....................... اول از همه بگم که امتحانا بد نبود ... ولي خوب کلا امتحانات اين ترم براي من يه نتيجه ي اخلاقي داشت ...............( البته قبلش بايد بگم که اين نتيجه در مورد همه صادق نيست و فقط به عدهاي در دانشگاه ما مربوط ميشه.) و اون اين که ...مرده شور ريخت هر چي استاد گوسفند ببرن و همچنين ارزومندم خدا هر چي زودتر اونايي که عغده اي هستن و انقدر بدبختن که همه چيزشون رو به يه پست زپرتي معاونت ميفروشن رو به هلاکت برسونه و بلکه ملت اين جوري به يه اسايشي برسن.... بگو ايشالاااااااااا خوب امتحانا که تموم شد بعدش ما تا يه هفته اي مچل اين نمره هاي کذايي و خرکي بوديم استادا معلوم نبود ديگه اين ترم رو چه اساسي به ملت داده بودن(چون فکر کنم اين ترم مسئله چيزي فراتر از چشم و ابرو بود)و بعدش درگير ثبت نام و اين نامه بازيها و مسخره بازيهايي بوديم که براي ثبت نام ترم تابستوني لازم بود.... روز 4 شنبه 18 تير ماه ثبت نام ترم تابستوني بود و من هم فکر ميکردم لااقل يه نظمي اونجا حاکم ولي اوضاع خر در چمنتر از اون چيزي بود که بتوني فکر کني.... ما شالا پسر ها هم که از همه بدتر ... اون روز اونقدر جلوي در امور مالي با اين هيکلهاي گلدوني 220 کيلويي خودشون رو پهن ميکردن رو ادم که مثلا برن زودتر کارشون رو راه بندازن که وقتي من اومدم خونه تا 2 روز خورد و خمير بودم.... خلاصه بعدش که ثبت نام تموم شد و من ديگه له و لورده بودم و مجبور شدم بقيه کارها رو بسپرم دست بابام تا روز شنبه که رفتم سر کار اموزي....با اجازتون بنده اين ترم دارم ميرم پالايشگاه شهرمون واسه کار اموزي.... روز اول ساعت 6ونيم به همراه مادر گرام راهي شديم اونجا.... يه محوطه ي بزرگ که حتي يه زن هم اونجا نبود و تا چشم کار ميکرد کارگران زحمت کش اونجا وايستاده بودن.... بعد از 10 دقيقه برادري بسيجي که از حضور ما 2 تا زن در بيت 300 تا کارگر رگ غيرتش قلمبه شده بود از بخش اطلاعات اومد بيرون و شروع کرد راهنمايي بنده و بعدش مامي رفت و من هم رفتم تووووووووووووو ..... تا برسم به اموزش تو اون گرما يه 4 کيلويي ذوب شدم...ولي بعد که رسيدم با راهنمايي ملت راهي شديم سالن انتظار و يه 2 ساعتي تا 9 صبح معطل مونديم...وا ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي من هر جا ميرم اين غده هاي سرطاني تهران شمال من رو ول نميکنن.... تو اون هاگير واگير رابرت نورس هم اونجاااااا بود.... به خدا چه گر شانسم من.... هيچي بعدش ديگه يه سري دري وري رو بهمون به عنوان مقررات حراست تحويل دادن و بعد هم يه اقايي که زيراکس جي جي بود اومد و شروع کرد در مورد ايمني و صنايع کشورهاي پيشرفته بالاخص المان باهامون حرفيد.... اعصاب من داغون بود....اين دي جي ما رو هيچ جا ول نميکنه....... بعد هم رفتيم ناهار و با اجازتون بعد ناهار برامون يه فيلم مسخره در مورد ايمني گذاشتن از اينهايي که مال 40 سال پيش امريکاست و داره ديگه پاره ميشه... و من هم خيلي ريلکس بعد از 10 دقيقه خوابيديم تا 2 و بعد هم با سرويس اومدم ونک و بعد هم خونه...... روز دوم هم به همين وضع گذشت بعدش ديگه ما ها رو تقسيم کردن که بريم توي هر بخشي... ولي قبلش بهمون ميخواستن وسيله بدن.... ماشالا بهم يه کفش دادن که 3سايز به پاي من بزرگ بود...يه کلاه دادن که به کلم بزرگ بود.... همه چي عالي بود... همه چي بزرگ بود... بعد رفتم واحد خودم رو معرفي کردم يه عمويي بود خيلي مهربون و خيلي باحال که من خيلي خراب مردونگيش شدم..............و يه کم که برام کار رو توضيح داد بعد منتظر وايستاد تا بقيه هم بيان ...توي اون گروه من بودم 7 تا پسر.... من بايد صبحها برم ولي پسرها چرخشي صبح عصر شب ميان... البته از اونجايي که من هلاک بودم که يه عصر هم برم قرار شد يه روز عصر هم مجوز بگيرم و برم... خلاصه روز دوم هم با اين وضع گذشت و روز سوم شروع شد.... صبح که رفتيم دوباره تا 9 معطلي داشتيم و بعد من و 2 تا دختر ديگه که از يه واحد ديگه به عنوان مهمان اومده بودن رفتيم اتاق کنترل و بعدش عمويي مهربان بعد از يه ساعت توضيح بخش مربوطه ما ها رو برد توي محوطه و کلا خوب بود... يه نيم ساعتي گشتيم تا بعد رسيديم به فن هايي که براي خنک کردن خوراک استفاده ميشد شانس من حدود 200 متر ارتفاع فن ها تا زمين بود... از اونجايي که عمويي که مسئول توضيح اين بخش بود خيلي بيش از حد مهربان بود گفت بريم بالا ما هم فکر کرديم اينجا هم مثل بخشهاي ديگه پله هاي اهني داره و ميريم بالا ولي.... يهو ديديم عموي مهربان از يه نردبوني که همه چيش يه سري ميلگرد بود که به هم جوش داده بودن بود پريد و عين مارمولک رفت و بعد واسه ما دست تکون داد که بياين بالا.... من تقريبا در اثر بالا رفتن و پايين اومدن از اين 200 متر ارتفاع 2 تا سکته ناقص زدم ولي خوب ترسم ريخت...خيلي هيجان انگيز بود....روز چهارم هم که ديروز بود روز خوبي بود و به همين شکل گذشت.... و ما هم هي رفتيم توي واحد و فقط اجازه نداشتيم به خيلي چيزا دست بزنيم چون ممکن بود دستمون رو قلم کنه.توي اين دو روز با خيلي از بچه ها حرفيديم ولي اونها از بخشهاشون راضي نبودن و گفتن که مردها شون اونا رو خيلي مچل ميکنن ولي شکر خدا من فعلا اين مشکلات رو نداشتم... عصرها که از پالايشگاه ميام خيلي خستم ولي خوب اخر هر هفته براتون پستهاي وبلاگ رو ميزارم... الان هم اومدم براتون خاطره هاي اين هفته رو نوشتم . ايشالا تا هفته ي ديگه که ميام براتون پست بعدي رو مينويسم خدا قسمت کنه سالم و زنده بمونم ميرسم خدمتتون و تموم کم کاريهاي اين مدت رو جبران کنم..در ضمن اقا کسري فارغ التحصيلي تون هم مبارک..... خدا رو شکر که از دست دانشگاه ازاد راحت شدي...تا پست بعدي في امان الله قدقدو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط یکی از چند تا |
|
|
سلام: ميدونم که دقيقا سه هفته دير اومدم... ولي خوب هم مسافرت بودم هم 1 هفته تلفنمون قطع بود هم اينکه 9 خرداد ماه ما يه امتحان رويايي داشتيم به اسم"عمليات واحد......." خوب پس اول دليل تاخيرم رو گفتم و بابتش معذرت خواهي ميکنم.... شما خوبين؟؟؟؟ خوش ميگذره؟؟؟؟ با تعطيلات چه ميکنيد؟؟؟؟ به به ميبينم که هنوزم که هنوزه يه خواننده ي با وفا داريم..... خوبي آقا کسري؟؟؟؟ بالاخره چي شد؟؟؟؟ فارغ از تحصيل ذلت بار در دانشگاه آزاد شدي يا نه؟؟؟ ما که کماکان در حال جنگيم.... از قرار معلوم قراره اين ترم يه تيريپ به دست قزنش پذير پرس بشيم و ما هم براي اولين بار در يک درس بيفتيم و بريم قاطي باقاليها... اين رو از امتحاني که هفته ي پيش داديم فهميدم.... بابا يا عمليات واحد خيلي زهلم هست يا اينکه استادش قراره ماها رو ديووونه کنه........ در طي اين سه هفته دانشگاه هيچ خبري نبود... يعني نه اينکه خبري نبود ها خبراش به درد اينجا نميخوره. من تازه به حرف دور و بريام رسيدم که ميگفتن سال سوم دانشگاه سختترين سال دانشگاه هست.... چون هم ترم قبل و هم اين ترم بدترين ترم تحصيليم بود... خدا قسمت کنه سال اخر هم به خوشي تموم بشه و ما هم بريم سر خونه و زندگيمون ......ما امتحانامون از 29 خرداد شروع ميشه و تا 17 تير هم ادامه داره من توي اين مدت اصلا خوب درس نخوندم درسهاي اين ترمم هم خيلي سخته بخصوص که چند تاش هم توي يه روزه.... از امروز مرخصي ميگيرم تا..... 17 تير برميگردم... ميدونم اين چند ماه رو اصلا اکتيو نبودم و زياد اينجا پست نزاشتم.... ولي گفتم که بابا درسهام زياده... ايشالا که تابستون جبران کنم.... اميدوارم توي اين مدت هم شماها خوب درس بخونين هم من و رفيقام از پس اين خان ششم بر بيام.... ايشالا... تا پست بعدي. في امان الله.......................قدقدو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط یکی از چند تا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما 6-7 تا از دانشجویای دانشکده فنی دانشگاه آزاد تهران شمالیم که 3/2 زندگیمون توی فسقل حیاط دانشکده میگذره! این وبلاگ بیشتر حکم دفتر خاطراتی رو داره که همگی با هم توش می نویسیم تا 100 سال دیگه به خودمون بخندیم....
|
| پیوندها |
|
کسری/گچساران |
|
RSS
|